بر عبث ماندم و رفتی... - تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 5:10
هیچ؛ از من تو را یادی هست ای که در گوشه تقدیر من سوخته جا خوش داری هیچ عهدی که در آن سرد شبِ برفِ زمستان که در آوار سترگ غم بوف و در آن ساعت هوشیاری سوداگر سوز با من کفش به پا کوله به دوش راه به پیش و در آن شهوت رفتن به سیاهی سکوت بستهای؛ یادت هست . . . خوب بنگر من ویران ز تو را بر عبث ماندم و رفتی ...
نقطه آغاز... - تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 5:10
خورشید غروب میکند و شب میشود؛ از صبح بوی تو میآمد... این را از ضربان قلبم، از اضطراب پلکهایم، از نبض چشمانم خوب میفهم! بوی تو که میآید آشوب میشود این شهرِ آرامِ دل؛ پنجره اتاق را باز میکنم، به مشرق جغرافیا خیره میمانم و از پستوی کویرِ گنگ، پی صدای زلالِ نگاهت سِیر میکنم؛ باد میآید، دفترم ورق میخورد،...
دلت که میگیرد - تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 5:09
دلت که میگیرد، مسخ میشوم؛ کوچ میکنم. ای وحشت سترگ عشق! کوچ میکنم. در تپشی بالاتر از نبض انسانیت، در تلاءلویی به ماه شبیهتر، در پروازی به مثال وهم؛ کوچ میکنم... میکوچم از جرم سنگین هر هجا، هر کلام، هر بیان تا هندسه چشمهایت؛ تا پرچین خیالت؛ و تا سکوت تنهایی طلوعت. ای حجم ستایشانگیز، ای همیشه ستودنی .....
پریزاد قصه های شبانه - تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 5:09
پریزاد قصههای شبانه؛ به چه میاندیشی وقتی نگاهم در چشمانت عریان میشود. وقتی سکوت میکنی و از زیر چتر مژگانت، ناگزیرِ صدایم را میu200eشکافی؛ درک را دار میکنی؛ تار و پودش را به هم میبافی تا به جان مشوش واژههایم برسی... در جستجوی چه هستی، وهم حقیقتآلود! در پس این آذرمتولد؛ بیداد رنگهاست غوغای صداهاست نجو...
مه من - تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 5:09
به کجا مینگری ای مه من چیست در عمق نگاهت که تلاءلو دارد کیست کز تابش او خیره شدی در پس مردمک چشمانت چشم در راه کدام خاطرهای مه شهرآشوبم به کجا مینگری که چنین مات شدی...
من همه فدای تو.. - تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 5:09
آرام کَندی؛آرام بردی؛دلت را...دلم را...و نپرسیدی لحظهای«تا کی بسرایم ناگزیر رفتنت را»من، تو را مؤمنم هنوزای من همه فدای تو!بگذار به وسعت یک پلک میهمان شبت کنمو به ژرفای دردهای کودکیاز آبشار سیاه گیسوانت هوشیار شومامروز که لحظه بوی رفتن داردتو بمان؛ای من همه فدای تو ...
یاس وحشی - تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 5:09
در امتداد نگاه یاس وحشی آنجا که آسمان پر میکشد تا اوج تا زمین؛ آنجا دوباره زاده خواهم شد. خواهم روئید در ذهن، و به پرواز خیال از سر پرچین درد نزدیکتر خواهم شد... گوش بسپار! در شبی مدهوش موسیقی خیره بوفی کور از مرد میخواند از کوچ از کوچه نور
من ویران ز تو - تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 5:09
هیچ؛ از من تو را یادی هست ای که در گوشه تقدیر من سوخته جا خوش داری هیچ عهدی که در آن سرد شبِ برفِ زمستان که در آوار سترگ غم بوف و در آن ساعت هوشیاری سوداگر سوز با من کفش به پا کوله به دوش راه به پیش و در آن شهوت رفتن به سیاهی سکوت بستهای؛ یادت هست . . . خوب بنگر من ویران ز تو را بر عبث ماندم و رفتی ...
نبض چشمان - تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 5:09
خورشید غروب میکند و شب میشود؛ از صبح بوی تو میآمد... این را از ضربان قلبم، از اضطراب پلکهایم، از نبض چشمانم خوب میفهم! بوی تو که میآید آشوب میشود این شهرِ آرامِ دل؛ پنجره اتاق را باز میکنم، به مشرق جغرافیا خیره میمانم و از پستوی کویرِ گنگ، پی صدای زلالِ نگاهت سِیر میکنم؛ باد میآید، دفترم ورق میخورد،...

برچسب‌های مرتبط

نقطه آغاز اسلامی | نقطه آغاز اسلامي ايران | نقطه آغاز | نقطه آغاز اسلامی ایران | نقطه آغاز کارآفرینی | نقطه آغاز معماری مدرن | نقطه آغاز نهضت اسلامی | همیشه در نقطه آغاز باشید | دلت که می گیرد | دلم که میگیرد